![]() |
![]() |
|
| شعر و غزل. معرفی سایتهای قرانی و مذهبی و علمی و ... |
|
شهادتت مبارک ای شهید راه حق ۱۵ نوامبر روز شهادت ادواردو
توطئه صهيونيستها براي تصاحب ثروت ثروتمندان خبرگزاري فارس 16/6/1384: مرگو ميرهاي مشكوك در خانواده آنيلي احتمال توطئه صهيونيزم براي تصاحب ثروت اين خانواده را قوت ميبخشد. به گزارش خبرگزاري فارس سايت ادواردو با آدرس www.edoardo.ws در مطلبي در خصوص توطئه صهيونيسم براي تصاحب ثروت خانواده آنيلي به نقل از محمد حسن قديري ابيانه اظهار داشته است: مادر ادواردو و همچنين شوهر اول خواهر ادواردو يهودي بودند. عموي ادواردو در يك سانحه هوايي در سن 36 سالگي فوت كرد و پسر عموي ادواردو نيز در سن 36 سالگي بر اثر آنچه سرطان ناشناخته عنوان شد بدرود حيات گفت و خود ادواردو نيز در سن 46 سالگي به شهادت رسيد كه به وي نسبت خودكشي دادند. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/08/25ساعت 11:1 بعد از ظهر توسط naghmeh |
|
|
جهان داور چو گیتی را بنا کرد پی ایجاد زن اندیشه ها کرد مهیا تا کند اجزای او را ستاند از لاله و گل رنگ و بو را ز دریا عمق و از خورشید گرمی ز آهن سختی و از گلبرگ نرمی تکاپو از نسیم و مویه از جوی ز شاخ تر گراییدن به هر سوی ز امواج خروشان تند خویی ز روز و شب دورنگی و دورویی صفا از صبح و شور انگیزی از می شکر افشانی و شیرینی از نی ز طبع زهره شادی آفرینی ز پروین شیوه بالا نشینی ز آتش گرمی و دم سردی از آب خیال انگیزی از شبهای مهتاب گرانسنگی ز لعل کوهساری سبکروحی ز مرغان بهاری ز گرگ تیزدندان کینه جویی ز طوطی حرف نا سنجیده گویی ز باد هرزه پو نا استواری ز دور آسمان نا پایداری جهانی را به هم آمیخت ایزد همه در قالب زن ریخت ایزد ندارد در جهان همتای دیگر به دنیا در بود دنیای دیگر ز طبع زن به غیراز شررچه خواهی؟ وزین موجود افسونگر چه خواهی ؟ اگر زن نو گل باغ جهان است چرا چون خار سرتا پا زبان است ؟ چه بودی گر سراپا گوش بودی چو گل با صد زبان خاموش بودی چنین خواندم زمانی در کتابی ز گفتار حکیم نکته یابی دو نوبت مرد عشرت ساز گردد در دولت به رویش باز گردد یکی آن شب که با گوهر فشانی رباید مهر از گنجی که دانی دگر روزی که گنجور هوس کیش به خاک اندر نهد گنجینه خویش |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/06/10ساعت 8:57 بعد از ظهر توسط naghmeh |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/06/08ساعت 0:0 قبل از ظهر توسط naghmeh |
|
|
لبانت به ظرافت ِ شعر شهوانيترين ِ بوسهها را به شرمي چنان مبدل ميکند و گونههايات با دو شيار ِ مورّب، که غرور ِ تو را هدايت ميکنند و سرنوشت ِ مرا که شب را تحمل کرده ام بيآنکه به انتظار ِ صبح مسلح بوده باشم و بکارتي سربلند را هرگز کسي اينگونه فجيع به کشتن ِ خود برنخاست که من به زندهگي و چشمانات راز ِ آتش است. و عشقات پيروزيي ِ آدميست و گريز ِ از شهر که با هزار انگشت بهوقاحت پاکيي ِ آسمان را متهم ميکند کوه با نخستين سنگها آغاز ميشود و انسان با نخستين درد. در من زندانيي ِ ستمگري بود که به آواز ِ زنجيرش خو نميکرد ــ در رقص ِ عظيم تو بهشکوهمندي بهشکوهمندي |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/04/07ساعت 9:52 قبل از ظهر توسط naghmeh |
|
|
من از تو می مردم اما تو زندگانی من بودی وقتی که من خیابانها را بی هیچ مقصدی می پیمودم تو با من می رفتی تو در من می خواندی وقتی که شب مکرر میشد وقتی که شب تمام نیمشد تو از میان نارونها گنجشک های عاشق را به صبح پنجره دعوت میکردی وقتی که بچه ها می رفتند و خوشه های اقاقی می خوابیدند و من در اینه تنها می ماندم تو با چراغهایت می آمدی ... تو دستهایت را می بخشیدی تو چشمهایت را می بخشیدی تو مهربانیت را می بخشیدی وقتی که من گرسنه بودم تو زندگانیت را می بخشیدی تو مثل نور سخی بودی تو لاله ها را میچیدی و گیسوانم را می پوشاندی وقتی که گیسوان من از عریانی می لرزیدند تو لاله ها را می چیدی تو گونه هایت را می چسباندی ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/03/31ساعت 8:54 قبل از ظهر توسط naghmeh |
|
|
Chapter 1: AL-FAATEHAH (THE KEY)۰
|
||
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/03/03ساعت 9:37 قبل از ظهر توسط naghmeh |
|
|
نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب می شود چگونه سایه سیاه سرکشم اسیر دست آفتاب می شود مرا به اوج می برد مرا به دام میکشد تو آمدی ز دورها و دورها ز سر زمین عطر ها و نورها نشانده ای مرا کنون به زورقی ز عاجها ز ابرها بلورها مرا ببر امید دلنواز من ببر به شهر شعر ها و شورها به راه پر ستاره می کشانی ام فراتر از ستاره می نشانی ام چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل ستاره چین برکه های شب شدم چه دور بود پیش از این زمین ما به این کبود غرفه های آسمان کنون به گوش من دوباره می رسد صدای تو صدای بال برفی فرشتگان نگاه کن که من کجا رسیده ام به کهکشان به بیکران به جاودان کنون که آمدیم تا به اوجها مرا بشوی با شراب موجها مرا بپیچ در حریر بوسه ات مرا بخواه در شبان دیر پا مرا دگر رها مکن مرا از این ستاره ها جدا مکن نگاه کن که موم شک براه ما چگونه قطره قطره آب میشود صراحی سیاه دیدگان من به لای لای گرم تو لبالب از شراب خواب می شود به روی گاهواره های شعر من نگاه کن تو میدمی و آفتاب می شود |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/09/23ساعت 6:4 بعد از ظهر توسط naghmeh |
|
|
عیبجو دلدادگان را سرزنشها میکند و ای اگر با او کند دل آنچه با ما میکند با غم جانسوز می سازد دل مسکین من مصلحت بین است و با دشمن مدارا می کند عکس او در اشک من نقشی خیال انگیز داشت ماه سیمین جلوه ها در موج دریا می کند از طربناکی به رقص اید سحر که چون نسیم هر که چون گل خواب در اغوش صحرا میکند خاک پآی آن تهی دستم که چون ابر بهار بر سر عالم فشاند هر چه پیدا می کند دیده آزاد مردان سوی دنیای دل است سفله باشد آنکه روی دل به دنیا می کند عشق و مستی را از این عالم بدان عالم بریم در نماند هر که امشب فکر فردا می کند همچو آن طفلی که در وحشت سرایی مانده است دل درون سینه ام بی طاقتی ها می کند هرکه تاب منت گردون ندارد چون رهی دولت جاوید را از خود تمنا میکند
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/09/22ساعت 5:47 بعد از ظهر توسط naghmeh |
|
|
دلا باید به هر دم یا علی گفت نه هر دم بل دما دم یا علی گفت به صدق دل همیشه یاد او بود به هر پیچ و به هر خم یا علی گفت دمیکه روح در آدم دمیدند ز جا برخاست آدم یا علی گفت چو نوح از موج طوفان ایمنی خواست توسل جست و هر دم یا علی گفت عصا در دست موسی اژدها شد کلیم آنجا مسلم یا علی گفت نمی شد زنده جان مرده هرگز یقین عیسی ابن مریم یاعلی گفت رسول الله شنید از پرده غیب ندائی آمد آنهم یا علی گفت نزول وحی چون فرمو د سبحان ملک در اولین دم یا علی گفت علی بر کعبه بر دوش پیمبر قدم بهناد و آندم یا علی گفت به فرقش کی اثر می کرد شمشیر یقیناْ ابن ملجم یا علی گفت |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/09/07ساعت 3:53 بعد از ظهر توسط naghmeh |
|
|
آن را که جفا جوست نمی باید خواست سنگین دل و بد خوست نمی باید خواست ما را ز تو غیر از تو تمنایی نیست از دوست به جز دوست نمی باید خواست
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/07/13ساعت 9:55 بعد از ظهر توسط naghmeh |
|
|
دیگران از صدمه اعدا همی نالند و من از جفای دوستان گریم چو ابر بهمنی سست عهد و سرد مهرند این رفیقان همچو گل ضایف آن عمری که با این سست عهدان سر کنی دوستان را می نپاید الفت و یاری ولی دشمنان را همچنان بر جاست کید و ریمنی کاش بودند به گیتی استوار و دیرپای دوستان در دوستی چون دشمنان در دشمنی |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/07/13ساعت 9:11 بعد از ظهر توسط naghmeh |
|
|
لاله رویی بر گل سرخی نگاشت کز سیه چشمان نگیرم دلبری از لب من کس نیابد بوسه ای وز کف من کس ننوشد ساغری تا نیفتد پایش اندر بند ها یاد کرد آن تازه گل سوگند ها ناگهان باد صبا دامن کشان سوی سرو و لاله شمشاد رفت فارغ از پیمان نگشته نازنین کز نسیمی برگ گل بر باد رفت خنده زد گل بر رخ دلبند او کآن چنان بر باد شد سوگند او |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/07/13ساعت 9:2 بعد از ظهر توسط naghmeh |
|
|
لطفاً نظر یادتون نره تو این بخش برام یادگاری بگذارید. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/06/27ساعت 9:7 بعد از ظهر توسط naghmeh |
|
|
سایت امام مهدی به زبانهای: ترکی ـ فرانسوی اردو ـ انگلیسی ـ عربی ـ فارسی آذری ـ چینی ـ پشتو ـ ایتالیایی ـ آلمانی ـ دانمارکی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/05/08ساعت 8:37 قبل از ظهر توسط naghmeh |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/04/28ساعت 11:5 بعد از ظهر توسط naghmeh |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/04/28ساعت 8:47 بعد از ظهر توسط naghmeh |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/04/28ساعت 7:46 بعد از ظهر توسط naghmeh |
|
|
"One day you will ask me which is more important. My life or yours? I will say mine and you will walk away! without knowing that you are my life." Gibran Khalil Gibran یک روز تو از من خواهی پرسید که کدام یک مهمتراست؟ زندگی من یا مال تو!
من خواهم گفت زندگی من و تو خواهی رفت بدون دانستن این که! زندگی من تو هستی!
جبران خلیل جبران
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/04/27ساعت 2:23 بعد از ظهر توسط naghmeh |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/04/26ساعت 7:21 بعد از ظهر توسط naghmeh |
|
|
شب چو بوسیدم لب گلگون او گشت لرزان قامت موزون او زیر گیسو کرد پنهان روی خویش ماه را پوشید با گیسوی خویش گفتمش : ای روی تو صبح امید در دل شب بوسه ما را که دید ؟ قصه پردازی در این صحرا نبود چشم غمازی به سوی ما نبود غنچه خاموش او چون گل شکفت بر من از حیرت نگاهی کرد و گفت با خبر از راز ما گردید شب بوسه ای دادیم و آن را دید شب بوسه را شب دید و با مهتاب گفت ماه خندید و به موج آب گفت موج دریا جانب پارو شتافت راز ما گفت و به دیگر سو شتافت قصه را پارو به قایق باز گفت داستان دلکشی ز آن راز گفت گفت قایق هم به قایق بان خویش مانده بود این راز اگر در پیش او دل نبود آشفته از تشویش او لیک درد اینجاست کان ناپخته مرد با زنی آن راز را ابراز کرد گفت با زن مرد غافل راز را آن تهی طبل بلند آواز را لا جرم فردا از آن راز نهفت قصه گویان قصه ها خواهند گفت زن به غمازی دهان وا می کند |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/04/26ساعت 2:50 بعد از ظهر توسط naghmeh |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
ایران مشهد
از بازدید کننده های عزیز که به وبلاکم سر زدید سپاسگذارم لطفاً از نظرات و انتقادات سازنده خود مرا بی بهره نگذارید از مـن رمقی بـسعی سـاقی مانده است وز صحبت خلق بی وفایی مانده است |
| پیوندهای روزانه |
|
محتشمی عاشق تنها آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|